تبلیغات
***ققنوس***
درباره وبلاگ

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

مدیر وبلاگ : بوی بارون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
***ققنوس***
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
یکشنبه 12 مرداد 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

حکایت زیبای درویش یک دست  ، درویشی یک دست در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود.در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد.

 

روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد.

 

تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

 

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند.

 

بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

 
خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.

 

از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.

 

اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.

 حکایت زیبای درویش یک دست

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 مرداد 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

عید صیام آمد و ماه صیام رفت / لطف تمام آمد و فیض تمام رفت


 شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد /  گرد غم گناه ز جان عوام رفت!


عید سعید فطر مبارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 تیر 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده
بودند.

وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین
مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و ازدرب دیگر دعوت
شدگان.

ملا از درب دعوت شدگان وارد شد.

در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی
وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه
نیاورده اند.

ملا طبعا از درب دومی وارد شد.

ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود. !!!

این داستان حکایت زندگی ماست.

کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما
وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و
افراد را به حال خودشان رها می کنیم.

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی
نیست. عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گراست. اگر محبتی می کنیم توقع
جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب
دارد.

اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر
رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.


چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد، تا از قلب تو چیزی
بگیرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 خرداد 1393 :: نویسنده : بوی بارون        


خدا کند که جوانان زحقّ جدا نشوند
به صحبت بد و بدخواه مبتلا نشوند
سر عقیده خود پاى فشارند چو کوه
بسان کاه زهر باد جابجا نشوند
روز جوان مبارک

میلاد سرو بوستان ایستادگی، زیباترین گل باغ حسین (ع)! جوان رعنا و رشید حسین (ع) یادگار علی (ع) گلستانی از زیباترین گل های فداکاری! و دریایی از آبیِ عطوفت، مبارک باد







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : بوی بارون        
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم. او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 فروردین 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

وقتی یک لکه ی چایی بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی!

 
مثال جالب زیر از حاج آقا قرائتی نقل شده:

آدمها سه دسته اند:

-
عینک!

-
ملحفه!

-
فرش!

وقتی یک لکه ی چایی بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی!

وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ" (زمان قدیم!) می شویی!

وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی!!!
خدا ( و به تعمیم آن: ولی خدا) هم با بنده های مومنش مثل عینک رفتار می کند. بنده های پاک و زلالی که جایشان روی چشم است، تا خطا کردند، بلافاصله حالشان را می گیرد (والبته دردنیا و خفیف) .. دیگران را به موقعش تنبیه می کند آن هم با چنگ!! و آن گردن کلفت هایش را می گذارد تا چرک هایشان جمع شود (قرآن کریم: ما به کافران مهلت می دهیم تا بر کفر خویش بیافزایند) و سر سال (یا قیامت، یا هم دنیا و هم قیامت) حسسسسابی با دسته بیل(!) از شرمندگیشان در می آید!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 فروردین 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...

  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 فروردین 1393 :: نویسنده : بوی بارون        

هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.

گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام! «اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند!

گاهی فکر می کنم که در این زمانه، بدون استراتژی زندگی کردن مساوی با شکست است!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 اسفند 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

مرد پیری بود که احساس می کرد عمرش به سر رسیده است، بنابراین فرزندانش را صدا کرد و به آن ها گفت: من از دارایی دنیا چیزی ندارم که به شما بدهم، اما چهار قانون زندگی را برای تان می گویم.

اول) هرگز از چیزی که دیگران می گویند نترسید. آن ها فقط در ترس ها و تخیل شما وجود دارند، کاری را که می کنید مهم است. کاری که تشخیص می دهید درست است انجام دهید، انگار که در حضور زنده و حاضر خدا هستید. آن گاه به خود بگویید: بگذار هر چه می خواهند بگویند!

دوم) به دنبال چیزهای مادی نباشید. گر چه ظاهرا به نظر می رسد که شما صاحب مادیات می شوید، اما این مادیات هستند که صاحب شما می شوند. هر چه بیش تر داشته باشید، آزادی شما کم تر است. هرگز آزادی خود را تسلیم نکنید و همیشه از زندگی چنان که هست و پیش می آید لذت ببرید.

سوم) چیزهای جدی را آسان بگیرید و چیزهای آسان را جدی، که در واقع این کارهای آسان و سبک هستند که به شمار می آیند.

چهارم) هر اندازه که می توانید بخندید و همیشه پیش از هر کس به خودتان بخندید. در هر کس موضع خنده آور هست، پس بدون تعصب به خود نگاه کنید و از تمسخر و سرزنش دیگران نترسید

جی.پی.واسوانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 اسفند 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

همیشه با تو هستم

با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیرممکن است.

اما خدا گفت: (هر چیزی ممکن است.)

گم شده بودم، گیج بودم، فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد.

اما خدا گفت: (من هدایتت می کنم)

خودم را باختم، فکر می کردم نمی توانم از عهده اش برآیم.

اما خدا گفت: (تو از عهده هر کاری برمی آئی.)

غمگین بودم، احساس کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم.

اما خدا گفت: (غم هایت را روی شانه های من بریز.)

فکر کردم نمی توانم، من آن قدر باهوش نیستم،

اما خدا گفت: (من به تو خرد لازم را می دهم)

بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم.

اما خدا گفت: (من تو را می بخشم.)

از خودم بدم می آمد، فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.

اما خدا گفت: (من به تو عشق می ورزم.)

گریه می کردم، زیرا تنها بودم،

اما خدا گفت: (من همیشه با تو هستم.)

عشق پدیداری است کیهانی، که دریچه ای بر عالم چهار بعدی یا دنیای شگفتی ها برای آدمی می گشاید.

آوس پنسکی

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 اسفند 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

مسئولین یک موسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

 وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدیدکه مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟

دیدید بازم داشتین قضاوت میکردن که آخ چه مرد خوبی ..به مادر، خواهر و برادرش کمک میکرده..همیشه زود قضاوت نکنید..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 بهمن 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید
می جویدش تکرار , تکرار و تکرار سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد

پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب***

از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و دوباره نگاه کرد تمام آن چیزها بود و یک غریبه

***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید

احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد

***
تنهایی بد نیست تنهایی خوب هم نیست کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیه سرگردانی را دوست نداشت بیرون برف می بارید و توی اتاق باران با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .سعی کرد بخوابد قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .

***
روز بعد , تازه بود با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید بیرون همه جا سفید بود انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه ,
افسانه اس
*** ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود تلاقی دو نگاه کوتاه بود و کوتاه بود و بلند بلند .. مثل شب یلد
نگاهش را دزدید

***
نیاز به دوست داشتن ,نیاز به دوست داشته شدن ,نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی و نیاز و نیاز و نیاز چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود می ترسید می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .***مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان زمستان تنهایی سرمای سخت زمستان تنهایی و بعد از ظهر ها تا غروب انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف ***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد چشم هایی که نیازش نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق *** شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد چیزی بیشتر از نگاه می خواست عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش جای خودش را به مرد غریبه داده بود و حالا عشق , مرد غریبه شده بود با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته و سیگاری در دست دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود و هر شب نبود *** برف می بارید شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود شدید تر از هر روز قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود سایه چتری از راه رسید و بعد - مزاحمتون که نیستم ؟ صدای شکستن شیشه آمد غریبه در کنارش بود صدایی گرم و حضوری گرم تر باور نمی کرد هر دو زیر یک چتر هر دو در کنار هم - نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!.. نه فریاد آی عشق .. ای عشق آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت کاش خیابان انتهایی نداشت بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
-
سردتون که نیست - نه ... اصل دو بار گفته بود ” نه اصلا از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود سردش نبود , داغش بود حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند غریبه تا ابتدای کوچه آمد ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود ممنونم نگاه در نگاه  کوتاه و کوبنده - من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم آرامش , احساس آرامش

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 بهمن 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

باز میخواهم تورا پیدا كنم

با تو شاید خویش را معنا كنم

............

من كیم؟ گر خودشناسی داشتم

كی ز خود بودن هراسی داشتم؟

.......................

هان ای آینه معنا كن مرا

گم شدم در خویش پیدا كن مرا

.................

فرصتی تا رود را پیدا كنم

قطره قطره خویش را دریا كنم

.......................

اهرمن دارد مجابم میكند

لای لایش گاه خوابم میكند

...................

آه اگر این قطره در شن گم شود

ظاهرم در چاه باطن گم شود

...............................

شیشه این دیو در دست من است

همت اما وای با اهریمن است

..........................

های ای آینه حاشا كن مرا

گم كن و آزاد پیدا كن مرا

.........................

های ای آینه تصویرم مكن

آنچه میخواهد منِ پیرم مكن

...........................

با منِ دریایی من موج باش

در حضیض من هوای اوج باش

.........................

میتوانی می توانی آنِ من

بازگردانی منِ انسان من

.........................

شیخ ما دیریست شبها با چراغ

دیگر از انسان نمی‌گیرد سراغ

.........................

الفتی تا ما چراغ او شویم

خانه خانه در سراغ او شویم

استاد محمدعلی بهمنی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 بهمن 1392 :: نویسنده : بوی بارون        

منو جون پناه خودت کن برو ، بذار پای این آرزو واستم

به هر کی بهم گفت ازت رد شده ، قسم می خورم من خودم خواستم

منو جون پناه خودت کن برو ، من از زخم هایی که خوردم پرم

تو باید از این پله بالا بری ، تو بالا نری من زمین می خورم

درست لحظه ای که تو باید بری ، اسیر یه احساس مبهم شدیم

ببین بعد یک عمر پرپر زدن ، چه جای بدی عاشق هم شدیم

برای تو مردن شده آرزوم ، یه حقی که من دارم از زندگیم

نگا کن تو این برزخ لعنتی ، چه مرگی طلبکارم از زندگیم

به هرجا رسیدم به عشق تو بود ، کنار تو هرچی بگی داشتم

ببین پای تاوان عشقم به تو ، عجب حسرتی تو دلم کاشتم

اگه فکر احساسمونی برو ، اگه عاشق هر دومونی برو

تو این نقطه از زندگی مرگ هم ، نمی تونه از من بگیره تو رو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 دی 1392 :: نویسنده : بوی بارون        
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می لرزید،گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر، - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کردآنطوری که من میشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟ این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام - من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست حسودی می کردم به دخترک - تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟ آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار- گریه نکن دیگه , خب ؟- خب ... زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد , - اسمت چیه دخترکم ؟- سارا - به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای سودنش امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش , و من , نه بغضم را شکسته بودم , که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...باید تحمل می کردم حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان باید صبر می کردم- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟ با ته مانده های هق هقش گفت :- هم .. هم .. همینجا .. نگاه کردم به دور و بر به آدم ها به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها , انگار نه انگار می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند بلند شدم و ایستادم


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4