درباره وبلاگ

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

مدیر وبلاگ : بوی بارون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
***ققنوس***
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نوشته کلمه الله
رفتم سوپر مارکتی دیدم بالای در مغازه نوشته این مغازه مجهز به دوربین مداربسته می‌باشد. موقع حساب کردن نگاهی به سقف و گوشه و کنار انداختم ولی هیچ اثری از دوربین ندیدم.
گفتم: «این دوربین مداربسته را کجا نصب کردیده‌اید؟»
اشاره به قاب بالای سرش کرد که دیدم کلمه الله نوشته شده و گفت: «این بهترین دوربین مداربسته جهان است و نوشته من هم برای یادآوری به خودم و مردم می‌باشد که بدانیم همیشه یک نفر اعمال ما را زیر نظر دارد و او خداوند است.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
پیرمردی بود که وردی می‌خواند و باران باریدن می‌گرفت. در قبال این کار دو سکه می‌گرفت. پیرمرد شاگردی داشت که به او کمک می‌کرد. پسرک در طول سال‌هایی که شاگردی پیرمرد را کرده بود، ورد باران را یاد گرفته بود. یک روز با خود فکر کرد که دیگر می‌تواند کسب و کار خود را داشته باشد. پس کنار کلبه پیرمرد باران‌ساز، دکه‌ای ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با یک سکه.
از قضا خشکسالی آن سال بیشتر از سال قبل بود. چند روزی مشتریان زیادی آمدند و جوان هم از رونق دکه بسیار شادمان بود. آنان را راه انداخت و روستاییان هم دعاگویان و شادمان به سمت مزارع تکیده رفتند و چشم به راه باران شدند.
دو روزی گذشت. دکه جوان پرمشتری بود. باران‌ساز پیر هم مانند همه آن روزها عصایش را زیر چانه خود نهاده بود و جلوی در کلبه خود، روی چارپایه‌ای نشسته بود و در انتظار مشتری بود. ناگهان روستاییان با نگرانی و فریاد آمدند به سمت دکه باران‌ساز جوان که به فریادمان برس، زندگی‌مان رفت.
معلوم شد به ورد جوان باران باریده بود ولی سر ایستادن نداشت و سیلی خانمان سوز به راه افتاده بود. باران‌ساز جوان نمی‌دانست چه کار باید بکند. او نمی‌دانست که باران‌ساز پیر دو ورد داشت؛ با یکی باران می‌ساخت و با دومی باران را می‌گفت تا بایستد و جوان این دومی را نیاموخته بود.
آیا شما ورد دوم را می‌دانید؟ آیا همه وردهای کسب و کارتان را بلدید؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
کیسه کنفی گونی پرو سربسته
روزی از روزها پادشاهی سه وزیرش را فرا خواند و به آنان دستور داد کاری را که می‌گوید انجام دهند. از هر وزیر خواست تا کیسه‌ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه‌ها را  برای پادشاه با میوه‌ها و محصولات تازه پر کند. همچنین از آنان خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند. وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه‌ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند.
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه‌ها و با کیفیت‌ترین محصولات را جمع‌آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می‌کرد تا اینکه کیسه‌اش پر شد. وزیر دوم با خود فکر می‌کرد که شاه این میوه‌ها را برای خود نمی‌خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی‌کند. پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن کرد و خوب و بد را از هم جدا نمی‌کرد تا اینکه کیسه با میوه‌ها پر شد. وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلاً اهمیتی نمی‌دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر کرد.
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه‌هایی که پر کرده‌اند بیاورند. وقتی وزیران نزد شاه آمدند به سربازانش دستور داد سه وزیر را گرفته و هر کدام را جداگانه با کیسه‌اش به مدت سه ماه زندانی کنند!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی دربار فتحعلی شاه
در جریان جنگ دوم ایران و روس، هنگامی كه قوای روسیه وارد تبریز شدند، فرماندهان قشون روس تصمیم گرفتند به سوی میانه پیشروی و تمام منطقه آذربایجان را به تصرف خود در آورند. در این وضعیت كه روس‌ها منزل به منزل پیشروی می‌كردند دولت ایران مجبور شد شرایط صلحی را كه دولت روسیه تحمیل می‌كرد كاملاً بپذیرد. فتحعلی شاه قاجار، برای خاتمه جنگ و انعقاد پیمان صلح، روز معینی را مشخص و به بزرگان و اكابر و اعاظم قوم و درباریان و اشراف و نمایندگان اقشار مختلف مردم بار عام داد. برای اینكه مراسم «روز سلام» به خیر و خوشی برگزار گردد قبلاً تعهداتی اندیشیدند و دستوراتی صادر گردید راجع به اینكه در مقابل هر جمله از فرمایشات شاه چه پاسخی باید داده شود!
در وقت مقرر و ساعت معهود، شاه آمد و بر تخت سلطنتی جلوس كرد و فرمود: «اگر ما امر كنیم كه ایالات جنوب و ایالات شمال همراهی كنند و یك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این اقوام بی ایمان در بیاورند، چه پیش خواهد آمد ؟»
مخاطبان تعظیم سجده مانندی كرده و گفتند: «بدا به حال روس! بدا به حال روس!»
شاه مجدداً گفت: «اگر فرمان قضا، ‌شرف صدور یابد كه قشون خراسان با قشون آذربایجان یكی شود و توامان به این گروه بی‌دین و ملحد حمله كنند چه خواهد شد؟»
جملگی عرض كردند: «بدا به حال روس! بدا به حال روس!»
فتحعلی شاه مجدداً پرسید: «اگر توپچی‌های خمسه را به كمك توپچی‌های مراغه بفرستیم تا با توپ خود تمام دار و ندار این كفار را با خاك یكسان كنند چه خواهد شد؟»
باز جواب آمد كه: «بدا به حال روس! بدا به حال روس!» 
خلاصه چندین فقره از این قماش اگرهای دیگر رد و بدل شد و جواب آمد: «بدا به حال روس! بدا به حال روس!»
دو نفر از درباریان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ایستاده بودند خود را به روی پای قبل عالم انداخته گفتند: «قربان! مكش! مكش! كه عالم زیر و رو خواهد شد!»
شاه كه تا این لحظه بر روی تخت نشسته و پشت به دو عدد متكای مروارید دوزی شده الماس نشان داده بود از اظهارات چاپلوسانه مشتی درباری و نزدیكان مافنگی خود به هیجان آمده، ناگهان روی دو زانو بلند شد، شمشیر خود را که به كمر بسته بود به قدر یك وجب از غلاف بیرون كشید و این شعر را با صدای بلند خواند:
كشم شمشیر مینایی
كه شیر از بیشه بگریزد
زنم بر فرق پاسكویچ
كه دود از پطر برخیزد
دو نفر از درباریان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ایستاده بودند خود را به روی پای قبل عالم انداخته و گفتند: «قربان! مكش! مكش! كه عالم زیر و رو خواهد شد! شاه قاجار پس از لحظه‌ای سكوت، گفت: «حالا كه این طور صلاح می‌دانید ما هم دستوری می‌دهیم با این قوم بی‌ایمان كار را به مسالمت ختم كنند و مجدداً شمشیر را غلاف كرد!»
و بدین شکل عهدنامه ترکمانچای امضاء شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی غاز در حال فکر کردن
دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟»
موضوع هفته‌ها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می‌رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می‌شود که: «من در قلب دهقان جا دارم.» و هرچه این غذا دادن ادامه می‌یابد تأییدی بر این باور او است.
در حالی که غاز کاملاً از خیرخواهی دهقان مطمئن شده است، یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده می‌شود و کشاورز سرش را می‌برد.
این غاز قربانی تفکر استقرایی شده است. تفکری با گرایش ترسیم نوعی یقین و اطمینان عالم‌گیر بر پایه مشاهدات منفرد. دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، این تمثیل را برای هشدار دادن نسبت به خطرات این نوع تفکر به کار برد. با این همه تنها غازها نیستند که در دام این نوع از تفکر گرفتارند، انسان‌های زیادی هم گرفتارند.
شما می‌دانید انسانها در دام چه نوع تفکراتی می‌افتند؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی سیاه و سفید شیر و گوسفند
ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می‌دزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند، دل و جگر ش را هم می‌خوردند.
شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت. پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: «اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی پدر و دختر
ﻃﺮﻑ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﺑﻮﺩ. ﻣﯿ‌ﮕﻔﺖ: «ﭘﯿﮑﺮ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﯽﺑﺮﺩﻥ. ﺩﯾﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﯾﻠﯽ‌ﻫﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪﻩ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ چارده پانزده ﺳﺎﻟﻪ ﺟﻠﻮ ﺗﺮﯾﻠﯽ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟»
ﮔﻔﺘﻦ: «ﻫﯿﭽﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺳﻢ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺭﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﻧﻤﯿ‌ﺰﺍﺭﻡ ﺭﺩ ﺷﯿﺪ.»
گفت: «ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ یکی دو روز ﺻﺒﺮ ﮐﻦ تا برای مراسم تدفین آماده شیم.»
دختر ﮔﻔﺖ: «ﻧﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻟﯿﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ.»
ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎﺑﻮﺕ‌ﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺯﻣﯿﻦ، ﭘﺮﭼﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ، ﯾﻪ ﮐﻔﻦ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﺳﻪ ﭼﺎﺭﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ بهش، ﻫﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻣﯿ‌ﻤﺎﻟﯿﺪ، ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎ، ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ.»
دختر ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ رو ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺍﺭ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺑﮑﻨﻢ؟»
ﮔﻔﺘﻢ: «ﺑﮕﻮ.»
ﮔﻔﺖ: «ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﯿ‌ﺨﻮﺍﯾﺪ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟»
ﻣﯿﮕﻔﺖ: «ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺕ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﭼﻪ ﮐﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ، ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻮ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﻣﯿﮕﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ، ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﺸﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی در مدل قدیمی
گویند عده‌ای از اطرافیان سلطان محمود که پیوسته از تقرب ایاز رنج می‌بردند، همیشه در فکر چاره‌ای بودند تا او را از نظر سلطان بیاندازند. آنها دانستند که ایاز اتاق مخصوصی دارد که در شبانه‌روز یک بار به آن اتاق رفته و در را قفل کرده و هیچ کس تاکنون داخل آن را ندیده است. پس نزد سلطان رفته و گفتند: «ایاز که این قدر مورد توجه شماست به شما خیانت می‌کند زیرا حجره ای به خود اختصاص داده و نمی‌گذارد کسی به آن وارد شود. او هرچه زر و جواهر دارد در آن اتاق پنهان می‌کند.»
سلطان دستور داد تا نیمه شبی چراغ بیافروزند و داخل آن اتاق شده تا از سر نهان آن آگاه شوند. غلامان وقتی که وارد شدند در گنجه‌ی آن اتاق جز پوستینی بسیار کهنه و مندرس با چارقی نیمدار نیافتند. پس هر دو را برداشته و نزد سلطان بردند. شاه بسیار متعجب شد و دستور داد تا ایاز را به حضور ببرند و توضیح بخواهند. ایاز به حضور رسید و چون چنین دید، گفت: «روزی که به خدمت شما مشرف شدم، چنین جامه‌ای به تن داشتم. این یادگار دوران عسرت و تنگدستی را حفظ کرده‌ام تا ابتدای وضع خود را فراموش نکنم و هرگز پایم را از گلیمم بیرون ننهم.»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
برگه امتحان
یک استاد دانشگاه می‌گفت: یک بار داشتم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می‌کنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم.
آری، اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقت‌ها اگر خودمان را تصحیح كنیم می‌بینیم به آن خوبی كه فكر می‌كنیم، نیستیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
بشقاب چینی
در قدیم پلو یا چلو را در مجمعه‌های بزرگی می‌کشیدند که به آنها «قاپ» یا «قاب» می‌گفتند و چند نفر با دست از یک قاپ مشترک، غذا می‌خوردند. ممکن بود که چند آدم بزرگ و پرخور با پیری یا کودکی نحیف و کم‌غذا در قاپی همسفره و هم‌غذا ‌شوند. این بود که تقسیم غذا عادلانه نبود و یکی به اصطلاح، قاپ دیگری را می‌دزدید و غذای بیشتری می‌خورد.
این بود که ایده «قاپ شخصی» به میان آمد که برای هر کس قاپ کوچکی غذا بکشند و آن را در پیش وی بگذارند. این بود که این «پیش‌قاپ» را «بُشقاب» نامیدند. یک قاپ بزرگ پر از غذا سر سفره می‌آمد و چند قاپ کوچک خالی (بُش به ترکی: خالی) گِرد آن می‌چیدند و برای هر بشقاب، جدا غذا می‌کشیدند. کنایه «قاپ کسی را دزدیدن» هم از همین جاست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
مردی جوان با دست هایش بر روی دهان
هنگامی که قتیبه، خوارزم را فتح کرده بود، روز سوم در میدان بزرگی برای مردم صحبت می‌کرد. وی دستور داد که از بین فاضلان خوارزم چهار هزار تن بیاورند. سر هر چهار هزارتن را در یک روز بریدند و از آن روز دستور داد تا هرکسی به زبان پارسی گویش کند زبانش را ببرند.
مردم خوارزم از ترس بریده شدن زبانشان، از حرف زدن خودداری می‌کردند. به همین روی به آنها عجم یا گنگ می‌گفتند.
علم و دانش در ایران باستان و تأثیر آن بر جهان، پرویز شهریاری، ص8




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
انگشتر با نگین بزرگ آبی فیروزه ای
مرد جوانی نزد «ذوالنون مصری» رفت و از صوفیان بدگوئی کرد. ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورده به او داد و گفت: «این را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟»
مرد انگشتر را به بازار دست فروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیش از یک سکه نقره برای آن بپردازد. مرد نزد ذوالنون بازگشت و ماوقع را تعریف کرد. ذوالنون گفت: «حال انگشتری را به بازار جواهر فروشان ببر و مظنه آن را بپرس.»
در بازار جواهر فروشان انگشتر را به هزار سکه طلا می خریدند. مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و ذوالنون به او گفت: «علم و معرفت تو از صوفیان و طریقت ایشان به اندازه علم دست فروشان از این انگشتریست.»
قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نشانه آرزوی خوش شانسی از طریق قرار دادن انگشت وسط بر روی انگشت نشانه
می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟ چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟
مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. آگهی‌هایی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش‌های من شرکت کنند.
نتایج نشان داد که هر چند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلیدخوش‌شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت‌های ظاهراً خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش‌شانس مرتباً با چنین فرصت‌هایی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت‌هایی است یا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست. به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: «اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده‌اید، 250 پوند پاداش خواهید گرفت.»
این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود. با این که این آگهی کاملاً خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتاً آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند. مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموماً عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت‌های غیرمنتظره را مختل می‌کند. در نتیجه، آنها فرصت‌های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می‌دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق یافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از دیدن سایر فرصت‌های شغلی باز می‌مانند. افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال بر اساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می‌کنند: 
اول، آنها در ایجاد و یافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند. 
دوم، به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصمیم‌های مثبت می‌گیرند. 
سوم، به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت‌بخش است.
چهارم، نگرش انعطاف‌پذیر آنها، بدبیاری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.
در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می‌توان از این اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین‌هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. این تمرین‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند. یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود:
هشتاد درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم‌تر از هر چیز خوش‌شانس‌تر هستند و بالاخره اینکه من عامل شانس را کشف کردم.
چند نکته برای کسانی که می‌خواهند خوش‌اقبال شوند: به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد. با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید. هر روز چند دقیقه‌ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.
تحقیقی از «ریچارد وایزمن»
زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        
نقاشی گوسفند در حال پریدن
در دوران نوجوانی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می‌ایستادم و برای سرگرم کردن خودم، هنگام خارج شدن گوسفندان، چوبدستی را جلوی پایشان می‌گرفتم جوری که مجبور به پریدن از روی آن می‌شدند. پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می‌پریدند، چوبدستی را کنار می‌کشیدم، اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می‌پریدند.
تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند. گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است. تعداد زیادی از آدم‌ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می‌دهند؛ مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند، مایل به پذیرش بی‌چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.
وقتی خودت را همصدا با اکثریت می‌بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقاً فکر کنی.
دیل کارنگی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 فروردین 1394 :: نویسنده : بوی بارون        

در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوری ای بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود:
"نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."

و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید
لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم... 

او بهترین کاسب قرن حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به "مرشدچلویی" پیر مردی بلند قامت با چهره ایی بسیار نورانی و خوشرو و با محاسنی سفید...
روحش شاد ...

چقدر در این دوره، سخت نیاز داریم به اینجور انسانها اما متاسفانه ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...