درباره وبلاگ

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

مدیر وبلاگ : بوی بارون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
***ققنوس***
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
جمعه 10 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بوی بارون        


داستان دیدار حضرت یوسف و دوستش

 

یکی از دوستان دوران کودکی یوسف به دیدن او آمد. نخست از خاطرات گذشته گفت و حسد برادران را نسبت بدو برشمرد. یوسف روبه دوستش کرد و گفت :

 

عار نــَبوَد شیر را از سلسله                  نیست ما را قضای حق گله
شیر را بر گردن ار زنجیر بود                   بر همه زنجیر سازان میر بود

 

پرسش دیگر آن دوست از یوسف این بود که «در چاه و سپس در زندان چگونه بودی،‌ حتما خیلی بر تو سخت گذشت !» یوسف پاسخ داد : «ببین دوست من، ماه را بنگر. درست است که در آخر ماه کوچک و کوچکتر می شود ولی دوباره از نو طلوع می کند و بزرگتر می گردد و قرص تمام می شود.» مثال دیگر، بگویم :

 

گندمی را در زیر خاک می کاریم، گندم می روید و خوشه می دهد، خوشه را می کوبیم و سپس آسیابش می کنیم و از آن آرد می سازیم و نان می پزیم. در این مرتبه آن را به زیر دندان می فشاریم و به معده می فرستیم. از آن عقل و جان و فهم حاصل می آید، مرتبه بعد آن ها را از درون محو می کنیم عشق حاصل می شود. عشق موجب می شود تا عاشق در معشوق محو و فنا شود و از مرتبه سکر به صحو و هوشیاری بعد از مستی و به معرفت کلی برسد.

 

دوست یوسف چنان محو استدلال های عقلانی و معنوی یوسف قرار گرفته بود که یادش رفت از ارمغان خود حرفی بزند . یوسف به او گفت : «هین چه آوردید تو ما را ارمغان ؟»

 

در این جا مولانا از این ارمغان پلی می زند به ارمغان انسان در برابر خدا که اعمال پسندیده ی ما گرچه در برابر دریای لطف او قطره هم نیست ولی گویا نیاز ما که هست.

 

گفت من چند ارمغان جستم تو را ارمغانی در نظر نامد مرا

 

چگونه قطره را تقدیم دریا کنم ؟ چگونه زیره به کرمان ببرم ! هر چه آرم لایق درگاه تو نیست،‌ تو همه چیز داری، حسن تو آفتاب است که در همه جا تابان است.

 

لایق آن دیدم که من آیینه ای                      پیش تو آرم چو نور سینه ای
      تا ببینی روی خوب خود در آن                     ای تو چون خورشید شمع آسمان
   آینه آوردمت ای روشنی                              تا چو بینی روی خود یادم کنی

 

و سپس آیینه از بغل بیرون آورد و تقدیم یوسف کرد و گفت : «اکنون جمال خود در آن ببین.»

 

آینه هستی چه باشد نیستی                    نیستی بگزین گر ابله نیستی

 

اساس عرفان آینه سازی دل است، چه آینه از خود هیچ نقشی ندارد اما نقش نماست، همیشه غیر خود ر ا نشان می دهد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

داستان خواندنی توریست پولدار

داستان جالب و خواندنی توریست پولدار و تسویه حساب بدهکارها در شهری توریستی در گوشه ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند و پولی در بساط هیچکس نیست، ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

 

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد. قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و با عجله سراغ دامداری می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

 

دامدار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام که از او برای گوسفندانش یونجه و جو خرید کرده می دهد.

 

یونجه فروش برای پرداخت بدهی خود، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به شهرداری می برد و بابت عوارض ساخت و سازی که انجام داده به شهرداری می پردازد.

 

حسابدار شهرداری اسکناس را با شتاب به هتل می آورد. زیرا شهرداری به صاحب هتل بدهکار بود و هنگامی که چند کارمند و بازرس از پایتخت به شهرداری این شهر آمده بودند یک شب در این هتل اقامت کرده بودند.

حالا دوباره هتل دار اسکناس را روی پیشخوان خود دارد. در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی گردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمی دارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

 

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگام به هم بدهی ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته و تسویه حساب کرده اند و … این است تعریف ساده اقتصاد.

 

به همین دلیل است که می گویند انباشتن ثروت مجاز نیست آن را باید به کار بگیری تا همه چرخ  های اقتصاد به گردش درآید و همه اجتماع از گردش پول بهره ببرند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

داستان جالب شتر دیدی ندیدی


مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت.
پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله
پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟
پسر گفت: من شتری ندیدم!
مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.
قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی…..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بوی بارون        


داستان جالب شاعر پررو

 

شاعری در ستایش خواجه ای بخیل قصیده ای گفت و برایش خواند اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر درخانه خواجه نشست.

 

خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته ای؟ شاعر گفت: به امید اینکه بمیری و مرثیه ای هم برایت بگویم! خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.

 

منبع : تبیان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

داستان جالب زیرکی خلیفه دوم عباسی

 

میگویند منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از  پایتخت،  گرداگرد  آنرا حصار کشی کند .  

 

برای تامین هزینه  تصمیم خاصی اتخاذ کرد. در شهر اعلام کرد که قرار است سرشماری شود  و هر کس به تعداد اعضای  خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد.

 

مردم که از مالیات ها خسته شده بودند از این خبر شادمان شدند. وقتی مامور ثبت می آمد،  بسیاری  اعضای خانواده خود را حتی بیشتر  اعلام می کردند . مثلا آنکه   اعضای خانواده اش چهار نفر بود؛ تعداد را  هشت نفر  اعلام کرده  و هشت سکه نقره می گرفت. مامور  هم بعد از دادن  سکه ها، پلاکی را در  سردر خانه نصب می کرد و   تعداد اعضای خانواده  را روی آن  حک می کرد. خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم از نتیجه  خوشحال بودند.

 

مدتی بعد از اتمام سر شماری ،  خلیفه حکمی صادر کرد که :
” به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ،  ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم. بنابر این هر یک از سکنه شهر می بایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید. ”

 

بیچاره مردم  دروغگوی شهر  که تازه فهمیدند چه فریبی خورده اند.
حال  آنکه که تعداد اعضای خانواده را زیادتر  گفته بود و به ازای هریک هم،  یک سکه نقره گرفته بود؛  می بایستی به ازای هر نفر،  یک  سکه طلا  می پرداخت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

داستان جالب تفاوت عشق و هوس

 

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام’ گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟

 

شیوانا از “ابر نیمه تمام’ پرسید:’ چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!’

 

پسر گفت:’ هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!’

 

شیوانا گفت: ‘ اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.’

 

“ابرنیمه تمام’ کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:’ به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم.’

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت:’ پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!’

 

دو هفته بعد “ابر نیمه تمام’ نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود.’

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت:’ اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!’

 

پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:’ حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر  شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!’

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت:’ پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!’

 

پسرک راهش را کشید و رفت.

 

یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:’ هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و ‘ابر نیمه تمام’ هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.’

 

یک ماه بعد خبر رسید که ‘ابر نیمه تمام’ بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

 

یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی “ابر نیمه تمام’ پرداخت و گفت: ‘ این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!’

 

شیوانا گفت:’دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه ‘ابر نیمه تمام’ بگوید. از این پس نام او “تمام آسمان’ است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان’ بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک “تمام آسمان ‘ برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.’





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

داستان جالب و خواندنی سگ قصاب


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود” لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

 

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

 

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

 

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

 

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

 

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!



داستان جالب و خواندنی سگ قصاب



نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

 

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

 

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

عمل کردن به علم (داستان)

در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص ), طفلى بسیار خرما مى خورد.

 

هر چه اورا نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد, فایده نداشت .

 

مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند.

 

وقتى او را به حضور پیغمبر آورد, از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود: امروز بروید و او رافردا دوباره بیاورید.

 

روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص ) حاضر شد.حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد.

 

در این هنگام زن , که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند, از ایشان سؤال کرد: یارسول اللّه , چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟

 

حـضـرت فـرمـود: دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم , تاثیرى نداشت .

 

امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى که عالم به علم خودعمل نکرد, موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى کند, همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

روزی خانواده بسیار فقیری بودند که دو  پسر و یک دختر داشتند که تمام نیازهای خود را ازطریق یک
گوسفند تهیه می کردند و ازطریق فروش شیر آن درآمد ناچیزی داشته که با آن رفع گرسنگی می کردند و زندگی خود را به
سختی می گذراندند.
روزی یک فرد که وضع نامطلوب این خانواده را می بیند بسیار اندوهگین می شود و نزد پیامبر می رود
و برای او موضوع را تعریف می کند و می گوید لطفا برای این خانواده دعایی کنید تا زندگیشان پربرکت شود
و پیامبر هم دعا می کند"خدایا گوسفند این خانواده را بکش"!! مرد با تعجب با خود گفت من از پیامبرخواستم
تا دعایی کند که زندگی آن ها پربرکت شود اما او دعا کرد همین دار و نداری هم که دارند از دست آن ها برود بعد از این
جریان مدتی گذشت و فرد دوباره سراغ آن خانواده را گرفت
تا ببییند اوضاع زندگی ان ها چه گونه پیش رفته است وقتی پرس وجو کرد متوجه شد که، از وقتی که گوسفند این
خانواده مرد اعضای خانواده مجبوربه تامین امرار معاش از راه های دیگر شدند که یکی از پسران به دامپرروی
مشغول شد و یکی در بازار حجره دارد و پدر آن ها بعد از مدتی کار توانسته یک زمین بخرد و در آن کشاورزی کند و
مادر و دختر هم به قالیبافی مشغول هستند و کسب درآمد می کنند و آن مرد یاد آن دعای پیامبر افتاد که
دعا کرد خدایا گوسفند این خانواده را بکش.
نتیجه:ما باید پناهگاه های خود را ترک کنیم تا بتوانیم به موفقیتی بزرگ دست پیدا کنیم
و همیشه به چیزی که داریم بسنده نکنیم
چون اگر از آن نگذریم و یا فقط به آن بسنده نکنیم می توانیم معنای سعادت را لمس کنیم
اکثر مردم به خاطر از دست دادن دارایی هایشان می‌ترسند. بنابراین اکثریت ما انسان ها گوسفندانی
در زندگی خود داریم و به قول معروف دلمان به آن ها خوش است و بعضی از این انسان ها فکر می کنند
با همین گوسفندان به موفقیت می‌رسند ولی اشتباه فکر می کنند این همان گوسفند است
ولی چاق و چله تر و برای تجربه ناب زندگی و داشتن یک زندگی فوق العاده باید آن ها را قربانی کنیم.
به امید روزی که همه شما عزیزان گوسفندانتان را قربانی کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

کوهنوردان کوه های آلپ با رسیدن به نیمه ی راه در استراحتگاهی در آنجا استراحت می کنند. آنان اگرصبح زود کوهنوردی
را شروع کنند موقع ناهار به همان استراحتگاه میرسند. صاحب آن استراحتگاه طی سالیان متوجه شده که
اتفاق جالبی رخ میدهد.:وقتی که کوه نوردان وارد استراحتگاه می شوند و گرمای آتش را حس می کنند و  بوی غذا به
مشامشان میرسد. برخی از آنان وسوسه می شوند و به همراهان خود می گویند :"
می دانی فکرکنم بهتراست همین جا منتظر بمانم وشما به قله بروید و برگردید. وقتی
برگشتید با هم پایین میرویم."وقتی کنار آتش می نشینند و آواز می خوانند جرقه ای از خشنودی آنان را فرا می گیرد. در همین
هنگام بقیه گروه لباس هایشان را می پوشند و مسیر خود را به سوی قله ادامه می دهند.
در ساعت بعد فضای شادی بخشی کنار آتش وجود دارد و اوقات خوبی را در مامن آرام خانه کوچک سپری می کنند.
اما حدود سه ساعت بعد آرام می شوند و به سمت پنجره می روند و به بالای کوه می نگرند و در سکوت
به دوستانشان که در حال بالا رفتن از قله هستند نگاه می کنند جو موجود در استراحتگاه از شادی و لذت تبدیل به سکوت
مرگبار و غم انگیز مراسم تشییع جنازه تبدیل می شود. آن ها متوجه می شوند که دوستانشان بهای رسیدن به قله را
پرداخته اند .
چه اتفاقی افتاد؟راحتی موقت پناهگاه باعث از دست دادن باور آنها به هدفشان شد این برای هریک از ما نیز ممکن است
اتفاق بیفتد آیا در زندگی ما پناهگاه هایی وجود دارد که مانع رسیدن به قله و از دست دادن اهدافمان شود.
زندگی از دو قسمت تشکیل شده است:
قله ها و پناهگاه ها.
در پناهگاه امنیت و آسایش وجود دارد. خطری شما را تهدید نمی کند . اما برای تجربه ناب زندگی و صعودکردن و قرارگرفتن
در اوج باید با چالش قله روبرو شد و برآن غلبه کرد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        
,دو, همسر, آرزوی دو همسر 60آرزوی,[categoriy]
یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

 

  ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادار موندین ،

هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.

پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی

 

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

 

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

 

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

 

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

 

اجی مجی لا ترجی

 

و آقا 92 ساله شد!

 

خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        
یک روز در زمان های قدیم برده فروشی  یک برده ضعیف و لاغر برای فروش به قیمت صد سکه
میزاره و یک نفر میاد و قیمت این برده رو از برده فروش میپرسه و وقتی برده فروش میگه صد سکه اون شخص میگه
ضعیف و لاغره و بیست سکه بیشتر نمی ارزه و چه خبره صد سکه و.... برده فروش میگه این برده یه توانایی داره
هر کسی که تشنش هست و تشخیص میده و اون شخص میگه به دردم نمیخوره و میخوام چیکارو میره و افراد بعدی
میان و قیمت میپرسن و برده فروش قیمت و توانایی برده تو تشخیص افراد تشنه رو میگه و هیچکس اون برده
رو نمیخریده یه نفر که اونجا بوده میگه من چند
روز دیگه یه مهمونی بزرگ دارم و این برده لازمم میشه و صد سکه میده و برده رو میخره خلاصه چند روز  بعد مهمونی
شروع میشه و برده هم اونجا بوده و بعد از گذشت مدتی از زمان مهمانی یک نفر میگه من تشنم و برده میگه این تنشنش
نیست و صاحب مهمانی میگه لابد میدونه تشنش نیست خب کارش اینه دوباره یه نفر دیگه میگه من نشنمه و برده میگه
این تشنش نیست و دوباره صاحب مهمانی با تعجب به خودش میگه خب این کارش اینه لابد اینم تشنش نیست و وقتی یه
نفر از مهمون ها میره کوزه آب و برمیداره و آب میخوره و برده این شخص نشون میده و میگه آهان این تشنش بود.
نتیجه: خواستن واقعی یعنی این که ما خودمون اون کارو انجام بدیم و از دیگران نخوایم و بهانه و... نیاریم کسی که
واقعا چیزی بخواد بدون هیچ بهونه و موردی انو بدست میاره برای واضح تر شدن موضوع اینو با یک سوال توضیح میدم
آیاهمه موفقیت میخوان؟
اکثریت شما در پاسخ به این سوال میگید بله ولی در واقع خیر همه موفقیت نمیخوان بله اکثریت اونو دوست دارن به همین
دلیل این که تعداد افراد موفق در جهان بسیار کمترند  نسبت به افراد معمولی و ناموفق چون افراد موفق موفقیت و میخوان
و میخواستن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        
یک روز شخصی به نزد سقراط میره و بهش میگه من میخوام خیلی چیزاها یاد بگیرم و عاشق علمم و عاشق یادگیریم
سقراط هم اون فرد رو میبره دم رودخونه و میپرسه میخوای علم یادبگیری؟ اون میگه اره و سقراط میگه سرتو بکن پایین!
اون هم به حرف سقراط گوش میده و سرش میکن پایین و بعدسقراط یهو سر اونو میکنه داخل آب و نگه میداره اون هم
یک سره برای رهاشدن ازمرگ و خلاص شدن همینطور که سرش تو آب بود هی با سرعت دست و پامیزد
و چیزی نمونده بود  که خفه بشه سقراط سرش از آب میکشه بیرون بعد از کلی نفس نفس زدن، رو به سقراط میکنه
و باعصبانیت میگه این چه کاری بود کردی داشتم خفه میشدم و چیزی نمونده بود بمیرم و سقراط ازش پرسید وقتی که
سرت تو آب بود و داشتی خفه میشدی چه احساسی داشتی؟
اون هم با تعجب جواب میده و میگه به هیچی فکر نمیکردم جز اینکه از خفگی رها بشم و نجات پیدا کنم و سقراط هم بهش
میگه که هر موقع یه همچین احساسی برای یادگیری علم داشتی اونوقت بیا و علم یاد بگیر.
نتیجه:هدفی که تعیین میکنید باید هدفی باشه که شور و اشتیاق بسیار زیادی برای رسیدن بهش داشته باشد مانند احساسی
که سقراط تو داستان به اون فرد گفت بنابراین شور و اشتیاق و هیجان برای رسیدن به هدف بسیار مهم مانند
هدف ادیسون برای اختراع لامپ که میخواست مادرش از مرگ نجات بده که براش خیلی مهم بود که نهصدو نود و نه بار
آزمایشگاهش ترکید و اختراعش انجام داد
یا بیل گیتس که طرحش به هزار و یازده تا سرمایه گذار نشون داد که بعد از هزار بار نشان دادن طرح یازده نفرقبول کردند که
رو طرحش سرمایه گذاری کنند.
یا مانند استیوجابز بنیان گذار اپل که از اپل خارج شد و بعد از تلاش زیاد طی یه مدت دوباره به اپل برگشت و....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 فروردین 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

سه مرد درحال ساختن دیواری بودند شخصی ازآن مکان رد می شد و سه نفر که در حال کار بر روی بنا بودند را دید.

از مرد اول پرسید در حال انجام چه کاری هستی؟ اوگفت دارم آجرها را روی هم می چینم.

از مرد دوم هم همین سوال را پرسید و نفردوم گفت دارم:

آجرها را روی هم می چینم تا با درآمد آن برای خانواده ام آذوقه تهیه کنم

از نفر سوم هم این سوال رو پرسید و نفر سوم گفت دارم کاخ می‌سازم لطفا مزاحم نشو!!

به نظرشما ذهنیت هرکدام ازاین افراد چیست؟ دو مرد اول دورنمایی ازکاری که می کردند نداشتند وفقط به کارخود می‌پرداختند مرد سوم رویای ساختن کاخ را داشت و با سنجش موقعیت فعلی کارش به سرعت سعی می‌کرد رویایش را به واقعیت نزدیک کند.

بنابراین او تنها کسی است که خستگی ناپذیرانه هر روز از خواب برمی خیزد تا به مرحله دیگری قدم بردارد.

نتیجه: هدف اولین لازمه موفقیت

توجه: ما تنها در یک صورت می توانیم به رویاهایمان دست پیدا کنیم که آن ها را به هدف تبدیل کنیم

نکته: رویا با مکتوب شدن به هدف تبدیل می شود و آن را به صورت زمان حال مکتوب کنیم یعنی طوری مکتوب کنیم که به آن در زمان حال دست یافته ایم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 بهمن 1394 :: نویسنده : بوی بارون        

ریشه تاریخی ضرب المثل, ضرب المثل های ایرانی

روزی بود و روزگاری . در آن روزگار دو نفر مثل سگ و گربه به جان هم افتاده بودند و با هم دعوا می کردند . هیچ کس نمی دانست آنها سر چه موضوعی با هم دعوا می کنند . تا اینکه یک نفر از آنها دیگری را زخمی کرد . مردم ، مرد زورمند را دستگیر کردند تا پیش قاضی ببرند و مرد کتک خورده را آرام کرده و صورتش را با دستمالی بستند . مردم ، مرد زورمند را کشان کشان می بردند .

 

وقتی عصبانیت او فروکش کرد مرد با خود گفت : دیدی چه بلایی سرخودم آوردم . او طلبش را از من می خواست . حرف بدی که نمی زند !!
یکی از مأموران گفت : وقتی جناب قاضی به حسابت رسید آنوقت آدم می شوی . مأمورها او را به حضور قاضی بردند . قاضی پرسید : چه شده ؟

 

مرد زورمند شروع به گریه و زاری کرد . بعد هم با ناله گفت جناب قاضی من بی گناهم . زن و دو تا بچه دارم آبرو دارم به من رحم کنید . بعد هم برای اینکه دل قاضی را به رحم آورد با ناله و زاری ادامه داد . پایم درد می کند ، دستم درد می کند .

 

قاضی فریاد زد : (ساکت) . بعد لبخندی زد و گفت : من که قصد نداشتم تو را به زندان بیاندازم و یا کتکت بزنم . من هنوز نمی دانم که تو را به چه اتهامی اینجا آورده اند ؟ اما تو با این داد و بی داد و آه و ناله ات به من ثابت کردی که هم گناه کاری و هم باید شلاق بخوری و به زندان بروی.
از آن به بعد درباره ی کسی که بخواهد با مظلوم نمایی و گریه و زاری گناهش را بپوشاند می گویند : (پیش از چوب غش و ریسه رفته است)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...