تبلیغات
***ققنوس*** - کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت
درباره وبلاگ

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

مدیر وبلاگ : بوی بارون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
***ققنوس***
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
یکشنبه 30 خرداد 1395 :: نویسنده : بوی بارون        
,داستان کوهنورد,کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت (داستانک),داستانک,[categoriy]
کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد.
تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت.
در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.

  کوهنورد مرگ را جلوی چشمانش دید و در حال سقوط از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!»
ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می داشت دور کمرش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی دید و نمی توانست عکس العملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجاتم بده!»

صدایی از آسمان شنید که می گفت: «آیا تو ایمان داری که من می توانم نجاتت دهم؟»
کوهنورد گفت: «بله.»
صدا گفت: «طناب را ببر!»

کوهنورد لحظه ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید. صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند چیز عجیبی دیدند؛ کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمرش بسته شده است را دو دستی و محکم چسبیده است ولی او با زمین فقط یک متر فاصله داشت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 09:55 ق.ظ
fantastic submit, very informative. I'm wondering why the opposite experts of this sector do not realize
this. You must continue your writing. I am sure, you've a great readers'
base already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر