تبلیغات
***ققنوس*** - چقدر رنگ رُژ شما قشنگه
درباره وبلاگ

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

مدیر وبلاگ : بوی بارون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
داستان روزانه
***ققنوس***
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
پنجشنبه 3 تیر 1395 :: نویسنده : بوی بارون        

,چقدر رنگ رُژ تون قشنگه,خانم مسافر و رانند تاکسی,داستان راننده تاکسی چشم چرون,[categoriy]

امروز سوار یه تاکسى شدم

صد متر جلو تر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود
راننده ى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد
چند ثانیه گذشت
راننده تاکسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
خانم مسافر: ممنون
راننده تاکسى : لباتون رو برجسته کرده
خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ لباشو رو به آینه غنچه کرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاکسى خندید با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه کرد
راننده تاکسى : با رنگِ لاکتون سِت کردین؟! واقعاً که با سلیقه این تبریک میگم
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه که آدمِ خوش ذوقى هستین
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پیاده شدن راننده ى تاکسى کارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشین خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر کارت رو گرفت یه چشمکِ ریزى هم زد و رفت..
اینُ تعریف نکردم  که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقى داشت یا راننده تاکسى…
فقط میخواستم بگم..
تویه این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی  از ما به ذهنش رسیده باشه
که راننده ى تاکسى هم یک خانم بود..

”ما با تصوراتی که تو ذهنِ خودمونِ  قضاوت میکنیم.”





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:21 ب.ظ
Great blog! Do you have any recommendations for aspiring writers?

I'm planning to start my own website soon but I'm a
little lost on everything. Would you advise starting
with a free platform like Wordpress or go for a paid
option? There are so many options out there that I'm totally overwhelmed
.. Any recommendations? Kudos!
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:25 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids. I found a sea shell
and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put
the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off
topic but I had to tell someone!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:54 ق.ظ
Outstanding quest there. What happened after? Take
care!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر